روز معلم، روز کلمه و کلام، روز آگاهی و بیداری، روز قشنگ اعتماد و دوستیست.
معلم، نماد زنده گرمی و روشنیست.
معلم، امید است، آنگاه که امیدی نیست.
معلم، سپیدهدم آگاهیست، آنگاه که همهچیز در شب ابهام فرو رفته است.
معلم، در روزگار تردیدها، ایمان ناب است.
معلم، مرهم است، آنگاه که رنجور زخمهای خویشیم.
معلم، خنده است، آنگاه که جز غمگین نمیتوان بود.
معلم، هوای پاک عشق است آنگاه که نفرت جانمان را مسموم کرده است.
معلم،
شمع محفل زندگیست. او وجود خویش را به پای شاگردان خویش آب میکند تا
نهال جان شاگردانش را آبیاری کند تا آنان ببالند و روزی به گُل بنشینند.
هنگامی
که روز معلم را جشن میگیریم، در واقع آگاهی و عشق را جشن میگیریم.
جامعهای که عشق و آگاهی را جشن میگیرد و قدر و منزلت رفیع معلم و کتاب و
تعلیم را میشناسد و از موهبت سلامت، شادمانی و موفقیتی عظیم برخوردار
میشود. بنابراین، هنگامی که روز معلم را جشن میگیریم، زندگی را جشن
گرفتهایم.
آری، معلم، زندگیست. زندگی نیز معلمی بزرگ است. اگر ما شاگردان خوب زندگی باشیم و از کلاس زندگی غیبت نکنیم، زندگی برای یاد دادن به ما همواره حاضر است.
معلمان خوب، کم نیستند. شاگردان خوب و قدردان، اندکاند. بزرگترین هدیه
به معلمان خوب، آن است که شاگردانی خوب برای آنان باشیم. به آموزههای درست
و سازنده معلم خوبمان گوش جان بسپاریم و آن آموزهها را در عمل اجرا
کنیم.
روز معلم، یادآور ارزشهای والای زندگیست.
ارزشهای والای معلمان خوب کشورمان را ارج مینهیم و این روز بزرگ را به تمامی آنان تبریک میگوییم.
صدای معلم، خوب است. صدای معلم، قشنگترین ترانه زندگیست. این ترانههای قشنگ، همواره در فضای جان میهنمان طنینانداز باد!
بسیجیان در دفاع مقدس یك ویژگی اساسی داشتند.
برای هر مشكلی بهترین و قابل دسترس ترین راه حل را پیدا می كردند و در مقابل حتی توقع تشكری هم نداشتند.
بسیجیان در سالهای دفاع مقدس ، یك ویژگی اساسی داشتند.
برای هر مشكلی بهترین و قابل دسترس ترین راه حل را پیدا می كردند و در
مقابل حتی توقع تشكری هم نداشتند و برای رفع مشكل ها منتظر حكم و دستور
هم نمی ماندند.
این عكس هم یكی از همان موارد است.
به جای این كه منتظر نردبان مخصوص شوی ، خودت یا علی بگو و بالای كانال را دید بزن.
در مورد این عكس حرف دیگری نیست.
ببینید و برای این همت بسیجی یا علی بگویید.
نکند بوی یزید می دهد اعمالم؟
آنها رفتند و من با دنیای خودم تنها ماندم حتما خیلی غرق شده ام در این دنیای بی حسین . شاید کاری کرده ام که مولایم را خوش نیامده ، نکند بوی یزید می دهد اعمالم!
بوی محرم را می شود استشمام کرد در نسیمی که از کربلا می وزد .
می توان بویش را احساس کرد ،در خاک مهری که رویش نماز می خوانیم، در مجالس عزای حسینی، در پرچم های نصب شده سر در خانه ها، ولی نمی دانم چرا فراموش کردم حسینی زیستن را، یادم رفت که در روزهای جنگ چند روزی در کلاس شهدا درس حسینی زیستن را آموختم .
چرا چنین شد ؟

روحش شاد و یادش گرامی و راهش پر رهرو باد
شهید مرحمت بالازاده در هیجدهم خردادماه ۱۳۴۹، در
یکی از روستاهای شهرستان گرمی در دامان سرسبز مغان و در یک خانواده متدین و
محروم، دیده به جهان گشود.
پدرش از مهاجرین طالش بود که پس از مهاجرت به این روستا، در آنجا به شغل مغازه داری و خواربار فروشی اشتغال داشت.
مرحمت دوران کودکی را در دشت و کوه و درهها و مناظر سرسبز روستا، با
بچههای هم سن و سال خود گذرانده و در هفت سالگی پا به دبستان نهاد و تا
کلاس پنجم ابتدایی درس خواند.
در سال ۱۳۵۷ مرحمت هشت ساله بود که انقلاب اسلامی ایران به پیروزی رسید و
مرحمت همچون سایر مردم محروم و مظلوم ایران، انقلاب را متعلق به مستضعفین
دانسته و از همان اوایل پیروزی انقلاب به دفاع از آن پرداخت.
در سال ۱۳۵۹ هنگام تشکیل اولین هسته های مقاومت بسیج در این منطقه دور
افتاده، به همراه عدهای از نوجوانان و جوانان روستا، هماهنگ شده و پایگاه
مقاومت بسیج را در روستا، راهاندازی می کنند و مرحمت به همراه جمعی دیگر
از جوانان پرشور و فعال انقلابی، در شورای مرکزی این پایگاه عضویت می یابند
و شروع به فعالیت مینمایند.
آموزشهای نظامی، قرآن و عقیدتی را در همین پایگاه گذرانده و با شور و حال عجیبی به پاسداری از آرمانهای انقلاب اسلامی میپردازند.
مرحمت در پایگاه مقاومت مسئولیت تبلیغات را عهده دارد بود و با سخنان
معصومانه و پاک خویش، پیام امام خمینی(ره) را به دوستان می رسانید و آنها
را با فعالیت های فرهنگی فوقالعاده موثر خود جهت اعزام به جبهه تشویق
میکرد.
در زمستان سال ۱۳۶۰ بود که مرحمت ۱۱ ساله به همراه عدهای نوجوانان و
جوانان و مردان بسیجی روستای خود، از طریق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
گرمی عازم جبهههای حق علیه باطل شد.
مرحمت نوجوان، جنگجوی خردسال کربلای ایران بود که با بسیاری از پیشروان
انقلاب، همچون امام خمینی(ره)، ریاست جمهوری، نخست وزیر و ریاست مجلس دیدار
کرده و بارها مورد تفقد و نوازش و تمجید آنها قرار گرفته بود.
در شهرستان گرمی مغان، مرحمت سخنگوی انقلاب و رزمندگان اسلام شده بود.
امام جمعه شهر، قبل از خطبه های نمازجمعه، از مرحمت می خواست که برای مردم
سخنرانی کند و پیام عاشوراییان ایران را به جوانان و نوجوانان شهر برساند.
سخنان مرحمت دلنشین و جذاب و تأثیرگزار بود. او با بیان شیرین و شیوای
خود سخن میگفت و با فصاحت، پیام شهدای انقلاب اسلامی را بیان میکرد. و
مردم را آماده دفاع از دین و وطن خود میساخت.
مرحمت حدود سه سال در جبهههای جنگ حق علیه باطل با دشمن جنگ کرده و
کمتر به خانه و نزد خانوادهاش می آمد و هر وقت هم که چند روزی به مرخصی
میآمد، در مساجد و منابر و مجالس، روز و شب به تبلیغ و جذب نیروی داوطلب
بسیجی برای اعزام به جبهه میپرداخت.
او حتی راضی نبود که پدر و مادرش متوجه مجروحیت و آثار زخم های دشمن بر
بدن نحیف و ظریفش گردند. شبها در کنار پدر و مادر با لباس رزم میخوابید،
تا مبادا پدر و مادرش متوجه ناراحتیها و آثار مجروحیت او شوند.
منبع
وصیتنامه شهید محمود ستوده
... خدایا برای چهارمین بار وصیت نامهام را تعویض میكنم و چهار سال است
كه از جنگ تحمیلی میگذرد و شهادت نصیبم نكردی و در این مدت بهترین دوستانم
و نور چشمانم در كنارم، به شهادت رسیدهاند.
خدایا به من كمك كن كه لیاقت شهادت در راهت را پیدا كنم و باز با خجالت و شرمندگی،
آخرین وصیت نامهام باشد كه مینویسم:
به نام خدا، به نام او كه همه چیزم از اوست، زندگیم اوست و زنده به او هستم.
به نام او كه بودنم از اوست، رفتنم از اوست و ... ای همه چیزم به یادت هستم، به یادم باش كه بدون تو، هیچ و پوچ خواهم بود.
خدایا به من كمك كن كه در این دانشگاه بزرگ علم و ادب اسلامی، موفق شوم كه جز این، چیزی نمیخواهم، برادران و خواهران!
این دنیا، دنیای آرامش است و همه میدانیم كه هیچكدام ما، ماندگار نیستیم و همگی خواهیم رفت. فقط مواظب باشیم پرونده ما سفید باشد...
منبع:كتاب خلاصه خوبیها