تبلیغات
شهدا شرمنده ایم - چی شد که چادری شدم ...

شهدا شرمنده ایم
 

ماجرای اولین روزی که چادری شدم
7 ساله بودم
یه خواهر بزرگتر از خودم داشتم که سعی میکردم همیشه مثل اون باشم وقتی چادر مشکیش رو سرش میکرد اونقده دوست داشتنی تر میشد آرزوم بود یه روز مثل خواهرم باشم چون فکر میکردم دخترا احترام شون ، عزت و بزرگی شون، وقار شون به حجاب و چادریه که سر میکنن
برا همین به مامانم گفتم مامان جون دوست دارم چادر داشته باشم
اولاش مامان میگفت هنو زوده چادر میپیچه لای پات میخوری زمین
بزار وقتی بزرگتر شدی خودم برات یه چادر میدوزم
از اونجایی که دختر لجباز و یکدنده ای بودم
هر شب کارم بود که گریه و زاری و التماس کنم تا برام چادر بدوزن و با چادر از خونه برم بیرون
حتی یادمه یه روز که خیلی از دست مامانم ناراحت بودم و میخواستم به حرفم گوش کنه
به عروسی یکی از اقوام نزدیک . نرفتم هرچی مامان گفت دختر بیا بریم خونه تنها میومونیاااااااااا
گوش ندادم که ندادم . مجلس عروسی که خیلی دوست داشتم برم .. نرفتم اونم بخاطر چادر
مامانم و خواهر کوچکترم رفتن .. من تنهاموندم
اولش گریم گرفت بخودم گفتم دیوونه چرا نرفتی؟؟!! عروسی بود !!!خوش میگذشت...
اما بعدکه یکم گذشت گفتم عیبی نداره مامان برگرده خونه حتما یه چادر برام میدوزه
همین هم شد وقتی مامانم برگشت خونه،  رفت سراغ صندوق پارچه هاشو یه پارچه خوشکل انتخاب کرد و برام یه چادر رنگی دوخت(من دوست داشتم چادر مشکی باشه که رنگی از آب در اومدیه چادر با پارچه زمینه طوسی رنگ و گلهای سفید و صورتی) اونقده خوشحال شدم وقتی مامانم صدام زدوگفت بیا اینم چادر دیگه از این کارا نکنیاا(لجبازی و قهر) من با خوشحالی چادرو گرفتم و سرم کردم .
 یادمه اوایل با چادر میخوابیدم از بس که دوسش داشتم . اولین روزی هم که با چادر رفتم مدرسه همکلاسیام کلی مسخرم کردند و خندیدند و بهم میگفتن خاله پیره زن چادر سر کرده
از اونجایی که من دختر مغروری بودم اولش چیزی نگفتم بهشون ، ولی ساعت آخر کلاس طاقت نیاوردم و  رفتم رو میز ایستادم و بلند داد زدم من با این چادر خوشکل شدم شماها حسودی تون میشه بهم
دوتا از همکلاسیامم که دختر خوبی بودن از فردای اون روز با چادر اومدن مدرسه که شدیم سه تا دختر چادری .... خیلی خوشحال شدم چون دیگه تنها نبودم همین کارم باعث شده بود که مدیر مدرسه   موقع صبحگاه منو به همه معرفی کنه و بهم هدیه بده و بگه این دختر گلم اولین دانش آموزیه که تو مدرسه چادر سر کرده ... هنوزم که هنوزه صدای کف زدن بچه ها تو گوشمه هیچوقت یادم نمیره چقدر کف زدناشون طول کشیده بود .
از اون روز تا الان  من و چادرم مثل دو تا دوست صمیمی باهمیم و آبرویی که دارم از همین چادرم میدونم .
و همیشه از خدا خواستم که مثل روز اولی که چادرم رو باعشق و علاقه سرم کردم دوسش داشته باشم و هیچوقت از خودم دورش نکنم .




طبقه بندی: حجاب، 
برچسب ها: چی شد چادری شدم، چطور چادر پوشیدم، خاطره چادری شدنم،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 4 آبان 1392 توسط گل نرگس
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : مقتدر مظلوم
  • قالب مذهبی
  • مقتدر مظلوم