تبلیغات
شهدا شرمنده ایم - مطالب خاطرات

شهدا شرمنده ایم
 

گفتم:

پدر جان بر گرد برو عقب... کس و کاری نداری؟

برو پیش شان. بگذار خیال مان راحت باشد.

گفت: کجا برم؟ اینجا خاکمه!!!

یک عکس قدیمی از جیب اش در آورد و نشانم داد.

ببین این ها پسرام هستن، توی بمباران...

حرفش را خورد. توی عکس، چهار بچه قد و نیم قد، کنارش بودند.

گفتم: کاری از دستم بر می آید.

گفت: اون جا را نگاه کن!!!!  با دست ویرانه ای را نشانم داد.

اونجا خونه پدری مه. از بچه گی اون جا بزرگ شدم. حالا که یک سری

خدانشناس ریختند این جا، جا بزرنم؟

بذارم یادگاری بنویسند روی دیوار شهرم.

یک مشت خاک از زمین برداشت و گفت: خوب ببین!!! این خاک منه...

چهره اش آن قدر غمگین بود که فکر می کردی دیگر هرگز نخواهد خندید.

آن شب برای ما کلی مهمات آورد. گفت: از عراقی ها کش رفتم.

روز بعد جنازه مطهراش را پیدا کردیم، لبخندی به لب داشت.

و خون سرخ اش روی خاک پیدا بود.

من و بابای شهیدم




طبقه بندی: خاطرات، 
برچسب ها: من و بابا، شهید، خون سرخ، یادگار، دفاع از میهن،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 اسفند 1392 توسط گل نرگس
یکی از افسرهای عراقی به نام جاسم محمودی سرپرست اردوگاه بود و به زبان های فاسی، ترکی، کردی و عربی مسلط بود. همه ی بچه ها از او متنفر بودند و اگر دست شان می رسید دخلش را می آوردند.

- وضع زندان به قدری بود که سرانجام تصمیم به اعتصاب غذا گرفتیم. اعتصاب پنج روز طول کشید. عراقی ها هر چه سعی کردند اعتصاب را بشکنند، موفق نشدند. سرانجام با بغداد تماس گرفتند و یکی از تیمسارها آمد. بچه ها با صحبت کردند و خواسته هایشان را گفتند. گفتند که ما اسیر جنگی هستیم و شما به جای آنکه برابر قانون جنگ با ما رفتار کنید ما را به عنوان زندانی سیاسی در اینجا نگه داشته اید.



ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطرات، 
برچسب ها: افسرعراقی، آزادگان، اسارت،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 10 اسفند 1392 توسط گل نرگس
امیر سرتیپ غلامحسین دربندی روایت می‌کند:
خبر دادند منافقین آمده‌اند و منطقه زیادی را گرفته‌ و تا نزدیک کرمانشاه رسیده‌اند.
تا به صیاد وضعیت را خبر دادیم و گفتیم که اوضاع اینگونه است، اول بلند شد و دو رکعت نماز خواند.




ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطرات، 
برچسب ها: شهید صیاد، عملیات مرصاد، ماجرای نماز شکر شهید صیاد شیرازی، منافقین،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 بهمن 1392 توسط گل نرگس


سنگر كمین هسته ای

رحیم مخدومی در كتاب \"من مادر مصطفی\" با قلمی زیبا آورده است: مصطفی احمدی روشن متولد اولین سال بعد از انقلابه. یعنی ۵۸. ورودش به دانشگاه صنعتی شریف، سال ۷۷، در رشته ی مهندسی شیمی نفته. یعنی تو سن هجده سالگی...




ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطرات، 
برچسب ها: شهید احمدی روشن، احمدی روشن، شهید روشن، شهید هسته ای، کمین، انرژی هسته ای، شهدای هسته ای،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 19 دی 1392 توسط گل نرگس
پنهان‌کاری‌های او شک بعضی‌ها را برانگیخته بود، جزو غواص‌هایی بود که باید به عنوان نخستین نیروهای خط‌شکن وارد خاک دشمن می‌شد،
هر بار که می‌خواست لباسش را عوض کند می‌رفت یک گوشه،
دور از چشم همه این کار را انجام می‌داد، روحیه اجتماعی چندانی نداشت،
 ترجیح می‌داد بیشتر خودش باشد و خودش.


ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطرات، 
برچسب ها: خالکوبی، شهید، خالکوبی عکس زن، شکل زن روی تن،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 29 آذر 1392 توسط گل نرگس
یكی از روزها، ما را به سد دز منتقل كردند تا نحوة عبور از باتلاق، عبور از رودخانه و آب با حمل سلاح و تجهیزات و نحوة شلیك گلوله در داخل آب و سایر موارد را آموزش ببینیم.
یادم هست كه در این دورة آموزشی همیشه با انجام مسابقات مختلف، زمینة رقابت بین بچه ها ایجاد می شد. هر رزمند های كه در آب سریعتر حركت می كرد برندة مسابقه بود.
در عكس، همه تلاش می كنند سریعتر به مقصد برسند، اما یادم هست كه هیچ وقت بچه ها به خودشان اجازه نمی دادند از فرمانده دلیرمان، پیشی بگیرند.
همیشه چند قدم از او عقب تر حركت می كردیم.
آ ن روزها گذشت، اما شهید سید مصطفی حاج سیدجوادی در كمال دلاور مردی و در ستیز با دشمنان به شهادت رسید و ما همچنان از غافله عقب ماندیم...
جانباز مرتضی توكلی
ماندگاران/حسن شكیب زاده/نشر شاهد /1390.





طبقه بندی: خاطرات، 
برچسب ها: فرمانده، سبقت، خاطره، جبهه، شهید سید مصطفی حاج سیدجوادی، عملیات آبی خاکی،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 15 آذر 1392 توسط گل نرگس

نفس‌هایی که سال‌ها به شماره افتاده‌اند، چشم‌های پرفروغشان که به امید شهادت لحظه شماری می­‌کنند، شاید تنها واژه "ایثار" بتواند تفسیرگر رشادت این دلاورمردان باشد.جانبازان.

با اشاره به خاطرات خود در سال‏های جنگ تحمیلی می‌گوید: در دوران هشت سال دفاع مقدس که خداوند توفیق خدمت را به من عطا کرد به‌ مدت ۷۶ ماه فعالیت کردم و سرانجام در آخرین عملیات یعنی عملیات مرصاد هم شرکت داشتم.

تا سال ۱۳۶۰ تمام رزمندگان از تهران به جبهه اعزام می‏شدند. در این مدت با بزرگوارانی چون شهید بروجردی از متفکران دوران جنگ، شهید ابراهیم همت از مخلص‏ترین افراد جبهه هم رزم بودم و از سال ۱۳۶۰ به بعد که از خراسان اعزام شدیم با شهید سرخسی، شهید رجبعلی آهنی، شهید حسن فایده و شهید محمدناصر ناصری افتخار هم رزم بودن را داشتم.

تمام خاطرات جبهه شیرین هستند و درس‏هایی که از این مدرسه یاد گرفتم فراموش‏شدنی نیست. در مدت هشت ساله معلمانی چون شهید کاوه داشتیم، کسانی ‌که اگر اسیری را به اسارت می‏گرفتند، آنچنان به او حرمت می‏کردند که گویی اسیر نیست، اما متأسفانه اکنون اندیشه‏های این شهدا به فراموشی سپرده شده است.

«در یکی از عملیات‌هایی که با شهید کاوه بودیم چند تن از سربازان عراقی را اسیر کردیم، اما به‌جای اینکه شهید کاوه به ما بگوید همان‏گونه که آنها با اسرای شما رفتار می‏کنند شما هم با آنان رفتار کنید، گفت: خدا نکند دست خود را روی سربازان رژیم عراق بلند کنید، حتی نباید با صدای بلند با آن‏ها حرف بزنید چرا که آن‏ها هم بندگان خدا هستند.»

باید به‌خاطر داشته باشیم سرافرازی کشور عزیزمان و آرامش امروز ما مرهون ایثارگری‏‌ها و جان‏فشانی‌های دلاورانی در دوران جنگ تحمیلی است که از جان خود گذشتند و مقابل تجاوز دشمن، مقاومت کردند و مسئولان در معرفی زندگانی و راه روش شهدای هشت سال دفاع گام‏های جدی‏تری بردارند تا سبک زندگی شهدای هشت سال دفاع مقدس که نمونه‏ای از سبک زندگی اسلامی جامعه امروز است به صورتی جامع به مردم ارائه و زمینه الگوگیری برای جوانان فراهم شود.
کهف شاهد




طبقه بندی: خاطرات، 
برچسب ها: شهید کاوه، اسر عراقی، خاطره شهید کاوه،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 آذر 1392 توسط گل نرگس
جنگ خیابانی

من و عده ای از خواهران كه درگروه امداد بودیم خود را مسلح كرده و آماده جنگ خیابانی شدیم. بعضی دیگر هم به سنگرها رفته بودند.
بعضی از زنان خرمشهری كه نمی توانستند خود را از فرزندان جوان دلیرشان، از سربازان، پاسداران و از فدائیان اسلام و دیگر نیروهای مردمی جدا كنند و آنها را زیر رگبار مسلسل و توپخانه دشمن رها كنند، همچنان در شهر ایستادگی می كردند و با پختن غذاهای مطبوع، آنها را به افراد در جبهه می رساندند. من و بعضی از خواهران در مقر مانده و به كار امداد مجروحین می پرداختیم. اما بقیه خواهران همدوش با برادران، با مزدوران رژیم بعث می جنگیددند.
مقر ما نزدیك مسجد جامع بود كه در آن مقداری از وسایل و مهمات قرار داشت.
این موضوع از طرف ستون پنجم به دشمن گزارش داده شده بود و به همین دلیل بود كه دشمن مرتب اطراف مسجد را با خمپاره و توپ می زد و در همین گلوله باران بود كه یكی از خواهران كنار مسجد جامع به شهادت رسید، او در حالی از دنیا رفت كه مرتب نام امام خمینی را تكرار می كرد و الله اكبر و خمینی رهبر را تكرار می كرد، تا اینكه روحش به درگاه الهی پیوست.
روز 20 مهرماه وضع جبهه ها خیلی وخیم و آتش دشمن شدید شد. لذا تعداد زخمی ها و شهدای ما بسیار زیاد شده بود.
به ما گفتند كه به محلی دورتر منتقل شویم اما ما حاضر نشدیم و گفتیم هرگز از جایمان قدمی عقب تر نخواهیم گذاشت، حتی گر شبانه روز بر ما خمپاره بریزند، مگر بین ما و شما چه فرقی است؟
من و تمام خواهران مقاوم پابرجاماندیم و ایستادگی كردیم.
خود را مسلح كرده و هركدام یك نارنجك در جیب خود گذاشته و با هم قرار گذاشته بودیم اگر عراقی ها به مقر رسیدند تا آنجا كه برایمان امكان دارد بجنگیم و همین كه به آخر خط رسیدیم با نارنجك خود و چند نفر از دشمنان را كشته تا زنده به دست آنان نیفتیم.

راوی: خواهر ملكیان زاده - خرمشهر
منبع: كتاب همپای مردان خطر - صفحه 13




طبقه بندی: خاطرات، 
برچسب ها: جنگ خیابانی، زنان در جنگ، خاطرات زنان در دفاع مقدس،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 6 آبان 1392 توسط گل نرگس

سهم یک مادر از فرزند شهیدش

شهید هادی ثنایی‌مقدم یازدهم تیرماه ۱۳۵۱ در شهرستان لنگرود به دنیا آمد. این نوجوان بسیجی روز ۲۳ دی‌ماه سال ۱۳۶۵ در منطقه عملیاتی «شلمچه» به شهادت رسید اما پیکرش هیچگاه بازنگشت.

مادر این شهید بزرگوار مدت ها چشم به راه آمدن فرزندش ماند و روز ها چشمش به در بود و گوشش به صدای رادیو تا شاید خبری از پیکر تفحص شده فرزندش بشنود اما…

یک روز در گلزار شهدا، نمایشگاه عکسی از شهداء برپا بود. مادر شهید ثنایی‌مقدم که داشت به تصاویر شهدا نگاه می‌کرد به یک عکس خیره می‌شود و ناگهان فریاد می زند این هادی منه… این هادی منه…

و سهم این مادر فقط یک عکس از زمان شهادت فرزندش می شود.

منبع




طبقه بندی: خاطرات، 
برچسب ها: مادر شهید، عکس شهید، سهم یک مادر از فرزندشهیدش،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 14 مهر 1392 توسط گل نرگس
 روایتی از شهیده ی شاخص سال «سیده طاهره هاشمی»

دختر 14 ساله ای که بعد از مردنش شهید شد!

حورا : زن عمو وقتی دید طاهره نفس نمی‌كشد، پارچه‌ی سفیدی روش انداخت. من و مادر به گریه افتادیم. صبر كردیم تا همه بیایند و دفنش كنیم.

پایگاه اطلاع رسانی حورا؛ خواهر شهید نقل می کند:
«طاهره نفس نفس می‌زد. از او قطع امید كرده بودیم. از صبح نگران بودیم كه نكند طاهره هم مثل دختر همسایه بمیرد. دختر همسایه، صبح مرده بود و صدای گریه هنوز از خانه‌‌شان می‌آمد.

مادر مرا فرستاد دنبال زن عمو.

با گریه آوردمش.

زن عمو وقتی دید طاهره نفس نمی‌كشد، پارچه‌ی سفیدی روش انداخت. من و مادر به گریه افتادیم. صبر كردیم تا همه بیایند و دفنش كنیم.

نیم ساعت كه گذشت، دیدم پای طاهره تكان می‌خورد.

از خوشحالی زبانم بند آمده بود.

مادر و زن عمو را صدا زدم.

مادر، پارچه‌ی سفید را برداشت و با گریه، طاهره را بغل كرد.

خدا روح تازه‌ای در جسم خواهر كوچولویم دمید.»

* در عین آرام بودن خوشرو و خوش خلق هم بود

«پنج سال از طاهره بزرگ‌تر بودم.

ما شش خواهر بودیم.

من دختر شلوغی بودم اما طاهره خیلی کم حرف می‌زد. طوری که مادرم گاهی متوجه نمی‌شد او توی خانه هست.

دائماً می‌گفت: طاهره کجاست؟ وقتی می‌دیدش، بهش می‌گفت پس چرا حرف نمی‌زنی؟

می‌گفت: چی بگم؟ حرفی ندارم.

در عین آرام بودن خوشرو و خوش خلق هم بود. حتی بعضی از بچه‌های بی‌تفاوت هم جذب این اخلاقش می‌شدند.




طبقه بندی: خاطرات، 
برچسب ها: روایتی از شهیده ی شاخص سال، «سیده طاهره هاشمی»،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 مرداد 1392 توسط گل نرگس
sayyu674333.png

و اما ماه رمضان سال 1390 شهید سید محمود موسوی در منزل و برادر بزرگوارشون آقا سید محمد که زمانی در مجموعه روایت فتح فعالیت می کردند حضور داشتند . آقا سید محمود حال خاصی در آن ایام داشتند .
همسر آقا محمد (برادر شهید موسوی) در طول افطاری به دقت به رفتارهای آقا سید محمود مشغول بودند ، بعد از افطاری به آقا سید محمد گفتند : بنظر سید محمود داره شهید میشه .
برخی بر این عقیده بودند که شهید موسوی رابطه خوبی با خدا داشتند و ظاهرا شب قدر خودشون رو با دعای مشخصی صبح کردند و در آخر ماه رمضان از بهترین هدیه میزبان برخوردار شدند .
آقا سید محمد میگفتند که سید محمود اون شب به من گفت : داداش تو که سروکارت توی روایت فتح با زندگی نامه های شهداست ، بگو چیکار کنم شهید بشم.
آقا سید محمد گفتند : داداش شرمندم که این جوابو میدم ! تو شهید نمیشی !
سید محمود پرسید چرا داداش ؟
گفتند : کسی که شهید میشه به دنیا دل نمیبنده ولی تو دل بستی !
شهید موسوی گفتند: چرا ؟ من که دل نبستم؟
آقا سید محمد گفتند نه تو دل بستی ، به صدیقه سادات دل بستی !
شهید موسوی خیلی به فکر رفتند!
...
گذشت تا روز عید فطر و نماز عید فطر
همه بچه ها میگن اون روز سید در حال دیگه ای بود !
توی نماز ضجه گونه گریه میکرد ... !
و اما شب عملیات شهید موسوی با اینکه تلفن ها آنتن نمی دادند با دستکاری گوشی خودشون (به نقل از آقای م.ا) آنتن تلفن های همراه عراق آنتنی گرفت و به منزلشون زنگ زدند و با همه صحبت کردند و از همه حلالیت گرفتند ؛ ایشون عادت داشتند با صدیقه سادات هم صحبت کنند !
وقتی همسر شهید گفتند بگذار گوشی رو بدم به صدیقه سادات
شهید موسوی سریع گفت : نه نه نه نه ! اصلا ! نده نمیخوام حرف بزنم !
کاری نداری خداحافظ
الان می فهمیم که شهید می ترسید لحظه های آخر وابستگی به فرزندشون براشون گرون تموم بشه و بالشون چیده !

یه نقل از وبلاگ شهدای صابرین




طبقه بندی: خاطرات، 
برچسب ها: شهید سید محمود موسوی، شهید موسوی، شهدای صابرین، یگان ویژه صابرین،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 5 مرداد 1392 توسط گل نرگس





گفت: چه عطری میزنی خوشبو میشی؟

گفت: عطر نمیزنم

گفت: سرکارمون نذار ؛ چه جوری عطر نمیزنی اونوقت این بوی خوش باهاته؟

گفت: هیچی!

انقدر پیله کرد تا خسته شد؛

گفت باشه میگم ولی تا زنده ام به کسی نگو.

گفت: بگو.

تو جوابش گفت: 3 بار میگم یا حسین (علیه السلام) اونوقت خوشبو میشم...

راست میگفت؛

الآنم هر موقع میری مزارش بوی گلاب ناب میده.



تهران ، بهشت زهرا(س) ، قطعه 26 ، ردیف 32 ، شماره 22


شادی روح شهید سیّد احمد پلارک صلوات








طبقه بندی: خاطرات، 
برچسب ها: شهید پلارک، شهید عطری، شهیدی که بوی عطر میداد، پلارک،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 تیر 1392 توسط گل نرگس

پشت یک خاک ریز نشسته بودیم و رفت وآمد نیروهای عراقی را به دقت زیر نظر گرفته بودیم تا هر گونه تحرک شان را ثبت کنیم.

 آن قدر به عراقی ها نزدیک بودیم که حتی با هم حرف نمی زدیم و حرف هایمان را با اشاره به هم می فهماندیم. محمد تقی(سردار شهید ابوسعیدی ) اشاره کرد به من و با حرکت لب گفت: وقت نماز مغرب شده.
توی موقعیت بدی بودیم. با اشاره گفتم: برمی گردیم مقر، بعد نماز می خونیم.
خیلی آهسته گفت: معلوم نیست برگردیم. رویش را برگرداند به طرف قبله و تکبیره الاحرام گفت.


راوی: حسن نگارستانی





طبقه بندی: خاطرات، 
برچسب ها: نماز، خاکریز، نماز پشت خاکریز،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 23 تیر 1392 توسط گل نرگس


چادر به جای کت

لباس فرم معلم‌ها کت‌های بلند با شلوار بود . زنگ‌های تفریح کت‌هاشون را در می‌‌آوردند و با بلوز آستین کوتاه وسط حیاط والیبال می کردند . مهدی کلاس چهارم بود . با دیدن این صحنه خیلی‌ ناراحت شد . گفت :" چرا باید این قدر راحت مسائل اسلام را زیر پا بگذارند . می‌خوام ادبشان کنم .

" جواد دوید جلو و گفت :" می‌خوای چی‌ کار کنی‌ نکنه دردسر بشه ! " خندید و گفت :" نه ، فقط می‌خوام مجبورشون کنم با چادر برند خونه " .

مهدی چادر‌های نماز خانه را برداشت . رفت بالای پشت بام . آهسته پرید توی حیات . کت‌های معلم هارا بدون این که متوجه شوند برداشت و جای آن چادر گذشت .

بعضی‌ معلم‌ها که نمیتوانستند با این وضع ‌‌ جلوی روستائیان از مدرسه بیرون روند مجبور شدند چادر هارا سر کنند و به خانه روند

منبع




طبقه بندی: خاطرات، 
برچسب ها: خاطرات شهدا در مورد حجاب، حجاب و شهدا، چادر به جای کت،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 8 تیر 1392 توسط گل نرگس

متوسلیان

 با حاج احمد متوسلیان کار داشتیم

رفتیم اتاق فرماندهی ، اما نبود.یادمون افتاد که روز چهارشنبه است و وقت نظافت

رفتم طرف دستشوئی ها،آنجا بود و در حال شست و شو،رفتم سطل رو ازش بگیرم اما نداد
گفتم: شما چرا حاجی؟!همین طور که کار می کرد

گفت: یادت باشه ! فرمانده موقع جنگ برادر بزرگتر همه حساب میشه

اما در بقیه ی مواقع ، کوچک ترین و حقیرترین برادر اون ها...

برگرفته شده از hamaseye92.blog.ir





طبقه بندی: خاطرات، 
برچسب ها: حاج احمد متوسلیان، فرمانده، برادر، دوست و یاور، جبهه،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 4 خرداد 1392 توسط گل نرگس
(تعداد کل صفحات:3)      1   2   3  
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : مقتدر مظلوم
  • قالب مذهبی
  • مقتدر مظلوم