تبلیغات
شهدا شرمنده ایم - مطالب کرامات شهدا

شهدا شرمنده ایم
 
بازگشت از دیدار

یك شب كه در جبهه‌ی غرب در سنگر خوابیده بودم، یكی از دوستانم كه در عملیات بیت‌المقدس (فتح خرمشهر) شهید شده بود، به خوابم آمد.
بعد از احوالپرسی گفت: «آقا محمود وسایلت را جمع كن، وصیت‌نامه‌ات را بنویس و آماده شو كه چند روز دیگر قرار است پیش ما بیایی.
پرسیدم: «تو از كجا می‌دانی»
گفت: «این‌جا كسانی هستند كه به من اشاره می‌كنند به شما بگویم، پیش ما خواهی آمد.»

نیمه‌های شب از خواب پریدم. از شدت ترس و اضطراب تمام وجودم به شدت می‌لرزید، بوی مرگ چنان در جانم پیچیده بود، كه به كلی خودم را از یاد برده بودم، بلند شدم، دو ركعت نماز خواندم، پس از این خواب روزهای متمادی در این فكر بودم كه چرا خداوند مرا برای شهادت برگزیده است، از یك طرف حالت شوق داشتم كه می‌خواستم دنیا را پشت سر بگذارم و از طرف دیگر با خود می‌گفتم: «براستی پس از رفتنم از این دنیای خاكی پدر و مادرم چه حال و روزی پیدا خواهند كرد، حالتی توأم با ترس و شادی مرا در كش و قوس انداخته بود.

چند روزی در این حالت بودم، بالاخره در یكی از شب‌ها همان دوستم به خوابم آمد و گفت: «آقا جان شما خیلی چیزها با خود اندیشیدی. خیلی فكرها كردی، فعلاً در همین دنیایی كه به آن وابسته هستی خواهی ماند، دست و پاهایت از تو پذیرفته می‌شود، اما خودت فعلاً نمی‌آیی»، پرسیدم: «بعداً چه‌طور؟»

گفت: «بعداً خواهی دانست».
پرسیدم: اما حالا چه؟ گفت: «به آن جایی كه اشاره می‌كنم نگاه كن، دیدم همان دوستانی كه قبلاً به شهادت رسیده‌اند، دور هم جمع نشسته‌اند و یك جای خالی در بین آن‌هاست.

او گفت: «آن جای توست ولی حالا نه، چون خودت خواستی بمانی» از خواب بیدار شدم. زمان گذشت، پس از مدت یك روز هنوز آفتاب نزده بود كه كسی مرا از خواب بیدار كرد و گفت: «بلند شو، به چند نفر نیاز است تا از منطقه گزارش بیاورند، آن روز در كمین ضد انقلاب از ناحیه‌ی دست و پا مجروح شدم.

در مجموع هفده گلوله به من اصابت كرد و تمام دوستانم در اطرافم به شهادت رسیدند».


1_ شهید محمدسعید امام‌جمعه شهیدی در سال 1338 در قزوین متولد شد و در دوران سربازی با عضویت در بسیج در مناطق عملیاتی حضور یافت و چند بار مجروح شد، و در تاریخ 4/3/1361 در سن 23 سالگی در مرحله‌ی اول عملیات بیت‌المقدس به شهادت رسید.

منبع :كتاب لحظه های آسمانی - صفحه: 73

راوی : محمود رفیعی




طبقه بندی: کرامات شهدا، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 15 مهر 1390 توسط گل نرگس
بوی پیراهن یوسف

چند ماه پس از شهادت همسرم (1)، فرزند یك ساله‌ام دچار سرماخوردگی شد و پس از آن از چشمش خونابه می‌آمد.

شبی با تأثر از این مسأله به خواب رفتم و همسرم را دیدم.
پس از درد دل و شكایت از بیماری علی‌رضا به او گفتم:
«نگاه كن تو رفته‌ای و ما گرفتار شده‌ایم.
هر چه به دكتر مراجعه می‌كنم، پسرمان خوب نمی‌شود.»

همسرم گفت: «از این مسأله خبر دارم. در زیر زمین منزلمان چمدانی است كه در آن وسایل شخصی‌ام را كه از جبهه برای شما آورده‌اند، گذاشته‌اید. داخل آن پارچه‌ای هست. آن را بردار و به چشم علی‌رضا بكش، چشم درد او خوب می‌شود.»

به خواب اعتنایی نكردم و در یكی از روزهای وسط هفته كنار مزارش رفتم و دوباره از او كمك خواستم. عصر روز بعد به زیرزمین رفتم و در چمدان را باز كردم؛ ولی هرچه گشتم پارچه‌ای ندیدم. داشتم ناامید می‌شدم كه چشمم به یك زیرپوش سفید افتاد.

آن را برداشتم و چند بار روی چشمان پسرم كشیدم و از خدا خواستم تا این مشكل برطرف شود. صبح روز بعد با حیرت و شگفتی زیادی دیدم چشمان فرزندم كاملاً خوب شده است.

1_ شهید علی‌نقی ابونصری در سال 1341 در روستای مهدیه كازرون متولد شد. مسئولیت گروه تخریب تیپ فاطمه الزهرا (س) و معاونت تخریب لشگر 19 فجر و مسئول واحد مهندسی در جزایر جنوب (بندرعباس) را بر عهده داشت.

وی دانشجوی رشته‌ی زبان آلمانی دانشگاه شهید بهشتی بود.

در عملیات‌های مختلف از جمله والفجر مقدماتی، خیبر، والفجر 3 و والفجر 8 شركت كرد و آخرین بار با سپاهیان محمد (ص) اعزام شد و در سال 1365 به شهادت رسید.



منبع :كتاب لحظه های آسمانی - صفحه: 49

راوی : همسر شهید




طبقه بندی: کرامات شهدا، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 15 مهر 1390 توسط گل نرگس
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : مقتدر مظلوم
  • قالب مذهبی
  • مقتدر مظلوم