تبلیغات
شهدا شرمنده ایم - مطالب خاطرات

شهدا شرمنده ایم
 

1366905782828799_large.png


خشکم زد. گفتم دخترم این چه دعاییه؟

گفت: آخه بابام موجیه .

گفتم خوب انشاالله خوب میشه، چرا دعا کنم شهید بشه؟

آخه هر وقت موج میگیردش و حال خودشو نمیفهمه،

شروع میکنه منو، مادر و برادرم رو کتک میزنه!

اما حاجی مشکل اینجا نیست !

گفتم: پس مشکل چیه دخترم ؟

گفت :

بعد اینکه حالش خوب میشه و متوجه میشه چه کاری کرده،

دست و پاهای همهمون را بوسه می زنه ومعذرت خواهی میکنه.

حاجی ما طاقت نداریم شرمندگی پدرمون را ببینیم.

حاجی دعا کنید پدرم شهید بشه ،

و به رفیقاش ملحق بشه...

غزل ظهور-عطش انتظار




طبقه بندی: خاطرات، 
برچسب ها: موجی، بابای شهید، دعا برای پدر،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 14 مهر 1392 توسط گل نرگس
سریال اوشین تو جبهه!!!

آخرین روزهای عملیات مرصاد سپری شده بودند. نفس منافقین كوردل داشت قطع می‌شد.

بچه‌های گردان روح‌الله داشتند آماده می‌شدند بروند كمك بچه‌های گردان امام سجاد(ع).
تازه از مانور عملیاتی برگشته بودیم و خسته و كوفته و دلخور از اینكه نتوانستیم برویم غرب، توی چادرهای پادگان اندیمشك لمیده بودیم.
اخبار ساعت هشت شب را از بلندگوی گردان شنیدیم. كتری بزرگ روی اجاق داشت می‌جوشید.

خوردن یك شیشه مرباخوری چایی آتشی جان می‌داد.
شنبه شب بود و می‌شد رفت حسینیه گردان پای تلویزیون نشست و یك سریال درست و حسابی دید.

شنبه‌ها بعد از خبر، سریال ژاپنی «سال‌های دور از خانه» پخش می‌شد.
بلندگوی تبلیغات گردان روشن شد و صدای برادر كافشانی (از بچه‌های تبلیغات گردان) حالی حسابی به بچه‌های گردان داد.
آقای كافشانی با لحنی آرام و پرهیجان اعلام كرد:

برادرانی كه می‌خواهند سریال خواهر اوشین را تماشا كنند، به حسینیه گردان.
صدای انفجار خنده بچه‌های رزمنده بود كه به هوا بلند شد ...
منبع




طبقه بندی: خاطرات، 
برچسب ها: اوشین در جبهه، عملیات مرصاد، منافقین كوردل، صدای انفجار خنده، طنز در جبهه،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 توسط گل نرگس
سلام
شب جمعه بود
بچه ها جمع شده بودند تو سنگر برای دعای کمیل
چراغارو خاموش کردند
مجلس حال و هوای خاصی گرفته بود هر کسی
زیر لب زمزمه می کرد و اشک میریخت
یه دفعه اومد گفت اخوی بفرما
عطر بزن ...ثواب داره
- اخه الان وقتشه؟
بزن اخوی ..بو بد میدی ..امام زمان نمیاد تو مجلسمونا...بزن به صورتت کلی هم ثواب داره...
بعد دعا که چراغا رو روشن کردند...
صورت همه سیاه بود تو عطر جوهر ریخته بود..




طبقه بندی: خاطرات، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 2 دی 1391 توسط گل نرگس

یک روز آقا مهدی می خواست وارد مقر لشگر شود. دژبان که یکی از بچه های بسیجی بود، جلویش را گرفت: کارت شناسایی!
ندارم.
برگه ی تردد! ندارم.
آن بسیجی هم راهش نداده بود.
آقا مهدی خودش را معرفی نمی کرد. اصرار کرد که من متعلق به این لشگرم و باید داخل شوم.
آن بسیجی هم گفت الا و بلا یا کارت یا برگه ی تردد...!
کارت و برگه ندارم، اما مال این لشگرم. شما بروید و بپرسید!
نه حتما، باید کارت یا برگه ارائه کنی!... در نهایت دژبان که اصرار آقا مهدی را می بیند، قاطعانه می گوید: به هیچ وجه نمی شود.
اگر خود زین الدین هم بیاید، بدون کارت راهش نمی دهم!
آقا مهدی برمی گردد، می خندد و می گوید: حالا اگر خودم زین الدین باشم چه؟!
آن وقت کارتش را به او نشان می دهد. قبل از آنکه دژبان وظیفه شناس اظهار پشیمانی کند، آقا مهدی در آغوش می گیردش، صورتش را می بوسد و به خاطر وظیفه شناسی اش تشویقش می کند.

 _______________________

شهدا در قهقه مستانه عند ربهم یرزقونند

منبع





طبقه بندی: خاطرات، 
برچسب ها: سرباز، شهید زین الدین، شهدا در قهقه مستانه،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 2 دی 1391 توسط گل نرگس

آقا سید محمود اعتقاد شدیدی به زیارت عاشورا داشتند و کسی که زیارت عاشورا رو بسیار مطالعه کند ، چه معنی جملات را بداند چه نداند خصلتش عاشورایی می شود . سید از اول که وارد سپاه شد همه آرزویش شهادت بود . در همه فیلمهایی که از ایشان وجود دارد هم همین مطلب را می گفت . بطور مثال در یکی از فیلمها که مربوط به ابتدای ورود ایشان به سپاه است ، آقا سید می گویند: [خدایی فقط شهادت ، ما واسه شهادت اومدیم تو سپاه ... ! ]

ایشان همیشه زیارت عاشورا می خواند و نوری انگار در دلش ایجاد می شد و لازم به ذکر است به گفته دوستان شهید ، قبل از شروع عملیات درگیری با پژاک در کوه جاسوسان به پیشنهاد سید همه زیارت عاشورا خواندند و لحظه های عجیبی در آن موقع اتفاق افتاد و همه فهمیدند توی این جمع کدام افراد رفتنی هستند !



ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطرات، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 22 آذر 1391 توسط گل نرگس

فاتحان خرمشهر

روایت شهید همت از دلیرمردان گردان سلمان و شهید حسین قجه‌ای فرمانده گردان سلمان


این بچه‌هایی که چنان مردانه می‌جنگیدند و مقاومت می‌کردند؛ فکر می‌کنید چه جور نیروهایی بودند؟ کماندوهای درشت هیکل؟! نه؛ اصلاً این‌طور نبود. همین بچه‌های کم‌ سن و سال آخرین نیرویی بودند که از جاده به عقب آمدند. با سر و صورت‌ خونی و لباس‌های پاره، پاره که مجذوب شهامت و ایثار فرمانده‌شان شده بودند


ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطرات، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 15 خرداد 1391 توسط گل نرگس

مربی گروه سرودی كه بدون سر شهید شد

خبرگزاری فارس: كسی باور نمی‌كرد مربی گروه سرود باشه، دیگه به خوبی برام معلوم بود كه اخلاقش داره یه جور دیگه می‌شه.
عجیب اهل اشك شده بود.
كافی بود یك نفر خاطره‌ای از شهادت بچه‌ها بگه. مدهوش می‌شد.



به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، خیلی ساكت و آرام بود. مربی گروه سرود بود.
بچه‌ها دوستش داشتند. توی مسجد ولی‌عصر(عج) باهاش آشنا شدم.
وقتی فهمید اهل جبهه و جنگ هستم، یه جور دیگه شد. اصرار كه باید برم خونشون مهمونی.
با چندتا از دوستان شام را مهمونش شدیم و كم‌كم علاقه‌مند به مرامش. چشم به هم زدنی شد بسیجی رزمنده گردان خودمون.

همه ازم می‌پرسیدند: «چرا این‌قدر ساكته؟ تو محلشون هم همین‌طوره؟»

ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطرات، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 22 تیر 1390 توسط گل نرگس

جانباز شهید سید مجتبی علمدار در تاریخ 11 بهمن ماه 1345 هنگام اذان صبح در یک خانواده متدین و مذهبی در شهرستان ساری به دنیا آمد.

به گزارش «تابناک»، سیّد، فرمانده گروهان سلمان از گردان مسلم بود. او در تاریخ 17 تیر ماه 1366 ملبس به لباس مقدس سپاه اسلام شد و پس از عملیات کربلای 5 ضمن حضور در بیشتر عملیات ها چند بار مجروح شد و پس از پایان جنگ نیز، در واحد طرح و عملیات لشکر 25 کربلای ساری مشغول به خدمت شد.


سید مجتبی كه مداح اهل بیت (ع) هم بود در تاریخ 11 بهمن 1375 ـ سالروز تولدش ـ در اثر جراحات شیمیایی به سوی معبود خود شتافت.

ادامه مطلب....



ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطرات، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 20 تیر 1390 توسط گل نرگس
سنگری از بدن شهدای مظلوم..
.برای گریه به مظلومیت شهدا

در محور ارتفاع 143 در روز ولادت امام جواد (ع) یك سنگر بتونی خیلی بزرگ نظر ما را بر خود جلب كرد.
سنگر بلندی قرار داشت و پله‌های بتونی محل رسیدن به آن بود.
محل به نظرمان مشكوك می‌رسید.
طول و عرض سنگر حدوداً 4*3 متر بود و شاید هم بزرگتر.
كف آن هم سی- چهل سانتی متر بتون ریخته بودند.
 آنجا را كه مشكوك بود، با بیل كندیم كه به قطعات بدن یك شهید برخوردیم.

پاها و تن شهید را كه درآوردیم، متوجه شدیم شانه، دستها و سرش زیر پله بتونی است.
در حال جمع‌آوری بدن او بودیم كه یك پوتین دیگر به چشممان خورد. شروع كردیم به كندن كل اطراف سنگر.
سرانجام 5 شهید پیدا كردیم
كه روی آنها بتون ریخته و سنگر ساخته بودند. آنهم سنگر فرماندهی...






طبقه بندی: خاطرات، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 خرداد 1390 توسط گل نرگس
رمضان در جبهه‌ها در اوج گرمای تابستان آن هم در منطقه خوزستان حال و هوای ویژه‌ای داشت. سال 60 ماه رمضان در اوایل مرداد ماه و گرمای بالای 50 درجه خوزستان بسیار طاقت فرسا بود. رزمندگانی که از اقصی نقاط کشور به جبهه می‌آمدند حکم مسافر را داشتند و کمتر می‌توانستند یکجا ثابت باشند بعضی از آن‌ها در یک منطقه می‌ماندند و از مسئول یا فرمانده مربوطه مجوز می‌گرفتند و قصد ده روز کرده و روزه دار می‌شدند.

 



روزهای طولانی بالای 16 ساعت، گرمای شدید و سوزان کار فعالیت نبرد با دشمن حتی در منطقه پدافندی شدت یافتن تشنگی و ضعف و بی حالی از جمله مواردی بود که وجود داشت اما به لطف خدا در ایمان و اراده رزمندگان کم‌ترین خللی ایجاد نمی‌شد. سال 61 ماه مبارک رمضان در تیر ماه واقع شد. عملیات رمضان در همین ماه انجام گرفت.

شب 19 رمضان در حال و هوای خاصی رزمندگان آماده عملیات می‌شدند. گرمای شدید باد و توفان شن‌های روان و از همه مهم‌تر نبرد با دشمن آن هم برای کسانی که روزه دار بودند بسیار سخت بود. انسان تا در شرایط موجود قرار نگیرد درک مطلب برایش سنگین است.

در آن عملیات بسیاری از عزیزان به وصال حضرت حق پیوستند در حالی که روزه دار بودند و لب‌هایشان خشکیده بود. اما به عشق اباعبدالله الحسین (ع) و عطش کربلا رفتند و به شهادت رسیدند.



(راوی: سید ابراهیم یزدی)





طبقه بندی: خاطرات، 
برچسب ها: روزه داران شهید، روزه، شهید، شهید روزه دار، روزه داری با شهدا،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 مرداد 1392 توسط گل نرگس
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : مقتدر مظلوم
  • قالب مذهبی
  • مقتدر مظلوم