شهدا شرمنده ایم
دوشنبه 24 تیر 1392 :: نویسنده : گل نرگس
دوتا خسته دوتا تنها ، دو تا عاشق توی دنیا

یکی دلبسته ی دنیا ، یکی دل کنده زدنیا

هردو خسته از دروغ و هر دو  تنها ز ریا

هر دو عاشق اند ولیکن با دو معشوق جدا

یکی پر می کشه می ره می رسه به آسمونا

اون بالا کنار مهدی می شه هم صحبت مولا

یکی هم این جا می مونه توی منجلاب دنیا

غرق می شه تو یک خیانت می شه گیر مال دنیا

قصه ی اون که می مونه حرف گفتنی نداره

اما اون که پرکشیده حتی یادش قصه داره

قصه ی رفتن بابا توچه روزی روز بابا

که همه جمع شده بودیم واسه رفتن پیشه بابا

وقتی رفتیم خیلی گفتیم بابایی چشماتو واکن

روزبابا با نگاهت  خنده ای به دخترات کن

بابایی چشماتو واکن توببین زهرا کوچولو

می گه با گریه و زاری مامانی بابا علی کو

بابایی چشماتو واکن تو ببین فاطمه تنها

روی خاک نشسته می گه ، مگه می شه کرد فراموش

بابایی چشماتو واکن تو ببین چه بی قراره

مامانی کنار هیچ کس آرامش دیگه نداره

بابایی چشماتو واکن تو ببین یاور بانو

داره امروز می خونه شعر اما با غصه و اندوه

بابایی چشماتو واکن تا ببوسم روی ماهتون

آخه امروز ، روز بابا ست گل آوردیم ما براتون

اما بابایی عزیزم دیگه رفته بود ز دنیا

تنها اشک و آه و ناله شده بود کاردل ما

بابا رفت و با خودش برد همه ی آرزوها رو

بابا رفت و با خودش برد همه ی دلخوشی ها رو

بابا رفت و تنها مونده این جا  قاب عکس بابا

 بابا رفت و تنها مونده آرزوی دیدن اون

بابا رفت و بر می گرده روز جمعه با آقا جون

پس می خونیم روز و شب ها اما دعای عهد آقا

تا ظهور نزدیک بگرده ببینیم خنده ی بابا    

یاور بانو




نوع مطلب : دل نوشته های من، 
برچسب ها : بابا، بابای تنها، بدون بابا، روزگار بی بابا،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 تیر 1392 :: نویسنده : گل نرگس

چرا گریه می کنی بابا

پدر من در جنگ ترکش خورده بود .

بعضی از دوستان پدرم در جنگ شهید شده بودند .

پدر من با دشمنان جنگ کرده است .

او اسلحه و گوله داشت .

آن زمان من به دنیا نیامده بودم .

اکنون پدر من شهید نشده است .

بعد جنگ به پایان رسید .

پدرها به خانه برگشتند .

ولی پدر من شهید نشد !

تمام این کلمات انشای سال اول ابتدائی ام را رقم زدند . باید خوب یادت باشد.

همان موقع که انشایم را با ذوق بچه های کلاس اولی که تازه با سواد شده بودند، بلند بلند خواندم .

وقتی انشایم تمام شد . نگاهت کردم. بغض کرده بودی .

شبنمی گوشه گلبرگ چشمانت را پوشانده بود .

غصه دار شدم ! وقتی آن نگاهت را دیدم . خیره شدم به چشمانت و پرسیدم :

چرا گریه می کنی بابا ؟؟

خندیدی و گفتی از سر ذوق است دخترم ! خوب با سواد شدی دختر گلم !

با همین جمله آرام گرفتم .

دفترم را گرفتی و شروع کردی به خواندن :

.... ولی پدر من شهید نشده است !

به اینجا که رسیدی برای چندمین بار خواندی !

خودکار را از دستم گرفتی . زیر این جمله خط کشیدی و بالایش نوشتی :

پدر من هم شهید خواهد شد .

پایین برگه را امضاء کردی و از همان بیست قشنگ هایی که عاشقش بودم پایین انشایم دادی !!

تقدیم به همه باباهایی که دوستاشون رفتند ولی خودشون موندن تا داستان رشادتها و از خود گذشتگی های دوستان شون برا همه تعریف کنند
تقدیم به باباهای جانباز




نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها : بابا، جانباز، گریه بابا، بابای جانبازم،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 9 اسفند 1391 :: نویسنده : گل نرگس
 دلت که هوای بابا را بکند
دیگر نه کربلا میخواهی نه عاشورا
فقط چشمانت خرابه شام میبیند
و دختری که آرام بابا را ناز میکند







نوع مطلب : دل نوشته های من، 
برچسب ها : بابا، هوای بابا،
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات