تبلیغات
شهدا شرمنده ایم - مطالب ابر شهید

شهدا شرمنده ایم
 
افسران - او خدا پرست است نه خود پرست

حزب اللهی حقیقی آن نیست که صبح و شب مشغول خرج کردن خداوند است....

و کارش ریختن آبرو و بی اعتبار ساختن نام خداست....

حزب اللهی واقعی، آن کسی نیست که خالی از دانایی و معرفت است....
...
او شعاری نمی دهد که از شعور آن تهیست. ....

فریادی نمی زند که از عمل اش خالی است. ...

او خشک و شکننده نیست....

نرم و انعطاف پذیر است.....

به آنچه می گوید عمل می کند....

باطن اش زیباتر از ظاهرش است......!!!

او عضوِ حزبِ الله‌ای است که بخشنده و مهربان است. ...

پس به نام خداوند بخشنده و مهربان، می بخشد و محبت می کند ....

و در میان مردم بخشنده ترین ها و مهربان ترین هاست.....

کار حزب الله آشکاری حضور خداوند است آن چنان که همگان را مجذوب و شیفته خداوند سازد...

و نه آنکه مردم را از خدا و اسم خدا و سایه خدا فراری دهد.. ..

حزب الله، خدابین است و خودبین نیست....

خود را نمی پرستد و به بهانه پرستش خداوند به تأمین نفسانیات و تمایلات خود نمی پردازد....

او خداپرست است نه خودپرست...

او حزب اللهی ست.....!!!

افسران جنگ نرم




برچسب ها: افسران، جنگ نرم، شهید، جانباز، خودپرستی، خداپرست،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 11 مهر 1393 توسط گل نرگس

[http://www.aparat.com/v/rsiB4]





طبقه بندی: گالری فیلم، 
برچسب ها: شهید، کمیل (مصطفی)، صفری تبار،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 خرداد 1393 توسط گل نرگس

گفتم:

پدر جان بر گرد برو عقب... کس و کاری نداری؟

برو پیش شان. بگذار خیال مان راحت باشد.

گفت: کجا برم؟ اینجا خاکمه!!!

یک عکس قدیمی از جیب اش در آورد و نشانم داد.

ببین این ها پسرام هستن، توی بمباران...

حرفش را خورد. توی عکس، چهار بچه قد و نیم قد، کنارش بودند.

گفتم: کاری از دستم بر می آید.

گفت: اون جا را نگاه کن!!!!  با دست ویرانه ای را نشانم داد.

اونجا خونه پدری مه. از بچه گی اون جا بزرگ شدم. حالا که یک سری

خدانشناس ریختند این جا، جا بزرنم؟

بذارم یادگاری بنویسند روی دیوار شهرم.

یک مشت خاک از زمین برداشت و گفت: خوب ببین!!! این خاک منه...

چهره اش آن قدر غمگین بود که فکر می کردی دیگر هرگز نخواهد خندید.

آن شب برای ما کلی مهمات آورد. گفت: از عراقی ها کش رفتم.

روز بعد جنازه مطهراش را پیدا کردیم، لبخندی به لب داشت.

و خون سرخ اش روی خاک پیدا بود.

من و بابای شهیدم




طبقه بندی: خاطرات، 
برچسب ها: من و بابا، شهید، خون سرخ، یادگار، دفاع از میهن،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 اسفند 1392 توسط گل نرگس
پنهان‌کاری‌های او شک بعضی‌ها را برانگیخته بود، جزو غواص‌هایی بود که باید به عنوان نخستین نیروهای خط‌شکن وارد خاک دشمن می‌شد،
هر بار که می‌خواست لباسش را عوض کند می‌رفت یک گوشه،
دور از چشم همه این کار را انجام می‌داد، روحیه اجتماعی چندانی نداشت،
 ترجیح می‌داد بیشتر خودش باشد و خودش.


ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطرات، 
برچسب ها: خالکوبی، شهید، خالکوبی عکس زن، شکل زن روی تن،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 29 آذر 1392 توسط گل نرگس
خوشا آنان که با ایمان و اخلاص

                                                   حریم دوست بوسیدند و رفتند

خوشا آنان که در میزان و وجدان

                                                  حساب خویش سنجیدند و رفتند

خوشا آنان که پا در وادی حق

                                                     نهادند و نلغزیدند و رفتند

خوشا آنان که با عزت ز گیتی

                                                     بساط خویش برچیدند و رفتند

ز کالاهای این آشفته بازار

                                                     شهادت را پسندیدند و رفتند

خوشا آنان که بهر یاری دین

                                                   به خون خویش غلطیدند و رفتند

خوشا آنان که وقت دادن جان

                                                   به جای گریه خندیدند و رفتند

خوشا آنان که با ایثار هستی

                                                   ز هستی دیده پوشیدند و رفتند

خوشا آنان که بهر حفظ اسلام

                                                    علیه کفر جنگیدند و رفتند




طبقه بندی: اشعار، 
برچسب ها: شعر، شهید، شعر شهید،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 شهریور 1392 توسط گل نرگس
hst_post_1128.jpg
راز و نیاز شبانه یک شهید
با شنیدن هق هق گریه هایش، بغض به سراغم آمد. در الهی العفو گفتنش سوزی نهفته بود که بی قرارم کرد. صدای گریه ام او را متوجه حضورم کرد. سریع پتو را کشید روی سرش و دراز کشید...
من معاون گردان قمر بنی هاشم بودم. قبل از عملیات والفجر 6، گردان را در ایوان دره مستقر کرده بودیم.
شب‌های ایوان دره خیلی زیبا بود. ستاره هایش هر بیننده ای را سر ذوق می‌آورد.
یک شب از چادر آمدم بیرون و رفتم به سمت تپه‌های اطراف تا کمی قدم بزنم. در آن تاریکی ها، نجوایی جان سوز به گوشم رسید. به اطراف نگاه کردم، کسی نبود. اما صدای ناله همچنان می‌آمد.
از سر کنجکاوی دنبال صاحب صدا گشتم. پشت تپه، «فرضعلی احمدی1» مشغول خواندن نماز شب بود. می‌گفت:
«خدایا، دیگر خسته شده ام. توان زنده ماندن ندارم. یعنی هنوز لیاقت پیدا نکردم در زمره شهدا قرار بگیرم؟ دیگر از دیدن مادران شهدا خجالت می‌کشم. من از نگاه‌های فرزندان شهدا شرمنده ام».
با شنیدن هق هق گریه هایش، بغض به سراغم آمد. در الهی العفو گفتنش سوزی نهفته بود که بی قرارم کرد. صدای گریه ام او را متوجه حضورم کرد. سریع پتو را کشید روی سرش و دراز کشید. نمی‌خواست کسی متوجه عبادت های نیمه شبش شود. من که دیدم او دوست ندارد کسی متوجه راز و نیاز های شبانه اش شود، سریع برگشتم.
راوی: حسن فلاح
1. شهید حاج فرضعلی احمدی «حبیب بن مظاهر لشکر 25کربلا»
لشکر25کربلا





طبقه بندی: کلام شهدا، 
برچسب ها: راز و نیاز شبانه یک شهید، شهید، عملیات والفجر 6، الهی العفو، نجوا،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 مرداد 1392 توسط گل نرگس

روایت تفحص/

شهیدی که با سیم تلفن دست و پایش را بسته بودند

سال 1372 برای تفحّص شهدا به چیلات رفته بودیم. جنازه‌ی آخرین شهیدی که پیدا کردیم متعلق به محمدرضا بود...
اغلب شهدای بابلسر را پدر شهید محمد رضا بندری غسل و کفن کرده بود. تو منطقه ی  عملیاتی والفجر 6  که بودیم، هر وقت محمدرضا وارد چادر می‌شد، بچه‌ها به شوخی می‌گفتند:
اَمِه مِردِه شور وَچِه بییَمو. « بچه‌ی مرده شور ما اومده.»
او هم در جواب می‌گفت:
وقتی من شهید شدم، پدرم با آب گرم جنازه‌ی مرا غسل می‌دهد و با آب دیدگانش کفن بر تنم می‌پوشد، اما شما چی؟ آب سرد بر بدن‌تان می‌ریزند و داد جنازه‌تان را در می‌آورند.
سال 1372 برای تفحّص شهدا به چیلات رفته بودیم. جنازه‌ی آخرین شهیدی که پیدا کردیم متعلق به محمدرضا بود.
بعثی‌ها دست و پایش را با سیم تلفن بسته و  تیر خلاص هم به او زده بودند.
در آن لحظه به یاد فرازی از وصیت نامه اش افتادم که نوشته بود: «شاید من برنگردم. اگر فرزندمان دختر بود، اسمش را بگذارید: فاطمه زهرا».
هفت ماه بعد از شهادتش دخترش، فاطمه زهرا، متولد شد.
وقتی پیدایش کردیم، سرم را گذاشتم روی تخته سنگی و گریه کردم. بچه‌های تفحّص گفتند: چرا گریه می‌کنی؟
خاطره‌ی بالا را برایشان تعریف کردم و گفتم:
حالا این پدر، چه طور استخوان‌های پسر تازه دامادش را غسل و کفن کند؟...
راوی: علی اکبر محمد پور (تخریب چی لشکر 25 کربلا)
منبع




طبقه بندی: شهدای تفحص، 
برچسب ها: تفحص، شهید، شکنجه شهید،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 مرداد 1392 توسط گل نرگس
ادامه محکمه خون شهداء محکمه عدلیست که ما را در آن به محاکمه میکشند...

شهید زندگی کردن

شهادت در یک نگاه کلی سه معنا دارد :

1.       مکتب رشادت : جان دادن در جنگهای حق علیه باطل

2.       مکتب عبادت : شهید زیستن در زندگی و جهاد اکبر

3.       مکتب شفاعت : همسو شدن با کائنات و تبدیل به کارگزار هستی شدن

چیزی که از شهیدان گلگون کفن و ازخودگذشتۀ ما , در ذهن جامعه وجود دارد فقط معنا و مصداق اول است, یعنی بسیاری از مردم, شهدا را فقط کُشتگان جنگ می‌دانند و
 البته همین هم رتبۀ والا و بالائی است ولی حقیقت امر این است که شهدای ما شاگرد و استاد هر سه مکتبند
 
و موضوعی که مد نظر این تحقیق است, صرفنظر از نقد جنگ, هر سه مورد بالاست.

جمله ی معروفی هست که خیلی ها شنیدنش ، میگه:

ای سر و پا ،
من بی سر و پا خودمو
کنار عکس تو تازه پیدا کردم...






برچسب ها: معنای شهید، زندگی با شهدا، محکمه عدل الهی، محکمه خون شهداء، شهید، شهادت، شهدا،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 4 مرداد 1392 توسط گل نرگس
آن زمان درست وقتی که با لبخند به اشکهای بی صدای مادران و پدران و همسرانتان نگاه می کردید، وقتی پیشانی فرزند دو ماهه تان را می بوسیدید، آسمان با حسرت به تماشایتان ایستاده بود.

وقتی از همه دوستان، همسایه ها، محله، کوچه ، بازار و آن همه خاطره شیرین تنها با تبسمی دل بریدید، شاید ... نه... حتما فکرش را می کردید و می دانستید که سالهای سال بعد تنها با چند تکه استخوان، یک کوله پشتی هزار تکه، قمقمه ای پوسیده و یک عکس کوچک از مرادتان، بر روی دستهای لرزان و بی قرار و ناشناس مردم تشییع می شوید.

این غریبه ها که امروز تابوت های سبک تان را بر شانه می کشیدند، چقدر دلشان برای سنگینی حضورتان تنگ شده بود، چقدر گریه کردند برای خودشان! چقدر شرمگین بودند!

شما که پر کشیده بودید پس چرا این قدر دیر آمدید و حالا که آمدید چرا این قدر غریب؟ اینجا کسی حرف شما را نمی فهمد و لبخند شما را به جا نمی آورد. اینجا همه در پی نامند. گمنامی را هنر نمی دانند، بی نام و نشان بودن را دوست ندارد.

اینجا آدم ها به آب و آتش می زنند تا شناخته شوند. اصلا همه کارها، همه دو دو کردن ها برای این است که کسی توی کوچه و خیابان با انگشت نشانشان دهد. این جا همه منتظرند تا کسی از آنان بپرسد ببخشید قبلا شما را جایی ندیده ام  شما آدم مهمی نیستید؟


ادامه مطلب

برچسب ها: شهید، شهادت، گمنام، شهید گمنام، بیاد شهدا، یاد شهیدان،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 11 تیر 1392 توسط گل نرگس
ایمان شهیدان





ایمان، عطر خوشبوى گلهاى گلستان اسلام است.
ایمان، درس عشقى است که شهیدان آن را از دفتر توحید خوانده‌اند.
ایمان، بالاترین نمره قبولى در کلاس مقاومت و ایثار است.
ایمان، برترین و بالاترین مدالى است که شاگردان اول دانشگاه جبهه به گردن مى‌آویزند.
ایمان، موشک فضاپیمایى است که شهیدان با آن از خاک تا به افلاک سفر کردند.
ایمان، چشمه زلالى است که شهیدان را در آن غسل شهادت دادند و جاودانه شدند.
ایمان، مهر تائیدى است بر تلاش خستگى‌ناپذیر سینه سرخان مهاجر.
ایمان، شمع فروزان محفل عشق است که شهیدان عاشقانه بر گرد آن چرخیدند، تا جسم ملکى را بسوزانند و جان ملکوتى بیابند.
ایمان، ثمره و حاصل انقلاب اسلامى است که با جانفشانى شهیدان شکل گرفت.
ایمان، خونبهاى عظیم و شایسته شهیدان شاهد ماست.
ایمان، نوشداروى دل‌هاى ترک خورده خاندان عشق است.
ایمان، ترمیم کننده قلب‌هاى شکسته فرزندان شاهد است.


ادامه مطلب

طبقه بندی: متفرقه، 
برچسب ها: ایمان شهید، ایمان شهیدان، به یاد شهدا، شهید،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 10 تیر 1392 توسط گل نرگس
جنازه پسرشونُ که آوردند
چیزی جزء دو سه کیلو استخون نبود
پدر سرشو بالا گرفت و گفت :حاج خانم غصه نخوری ها !!!
دقیقا وزن همون روزیه که خدا بهمون هدیه دادِش ....







طبقه بندی: متفرقه، 
برچسب ها: شهید گمنام، شهید، مادر شهید، پدر شهید، استخوان های شهید،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 8 تیر 1392 توسط گل نرگس
عراقی‌ها جنازه‌ای پیدا كردند كه توی تبادل به ما دادند. گفتند این گمنام است. پرسیدیم از كجا می‌گویید گمنام است؟ گفتند: هیچ چیزی به عنوان معرف و شاخص ندارد.
 پرسیدیم از كجا معلوم كه ایرانی است؟ گفتند: یك پارچه قرمزرنگ همراه این شهید است كه روی آن نوشته شده «یا حسین شهید».
 عین این اتفاق را روی پارچه‌ای نوشتیم و به تابوت شهید چسباندیم.
بارها گفته‌ام ببینید كار جنگ ما به جایی رسیده كه هویت و ملیت و كارت ملی ما می‌شود «یا حسین شهید». این عزت كمی نیست، به خدا قسم.
دشمن ما با نام امام حسین(ع) ملیت شهید ما را تشخیص می‌دهد.
به نظرم این جنگ ما به همین اتفاق می‌ارزید. كه ملیت ما بشود نام امام حسین(ع) و دشمن و جهان ما را به نام امام حسین(ع) بشناسد.
موقع تفحص پرچم «یا حسین» برافراشته بودیم. به ما اعتراض كردند كه پرچم «یاحسین» را پایین بیاورید. گفتیم قرار بود ما پرچم ایران را در خاك عراق نیاوریم.
گفتند: این پرچم یا حسین مثل پرچم ایران است. پرچم ایران با پرچم یا حسین یكی است.

سردار بی سر
امتداد شماره 9




طبقه بندی: شهدای تفحص، 
برچسب ها: «یا حسین شهید»، تفحص، شهید، گمنام، شهید گمنام،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 31 اردیبهشت 1392 توسط گل نرگس
dlqnmcej5cfo6aaxaj.jpg

بیمارستان از مجروحین پر شده بود...
حال یکی خیلی بد بود...
رگ هایش پاره پاره شده بود و خونریزی شدیدی داشت.
وقتی دکتر این مجروح را دید به من گفت بیاورمش داخل اتاق عمل.
من آن زمان چادر به سر داشتم.
دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم...
مجروح که چند دقیقه ای بود به هوش آمده بود به سختی
گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت:
من دارم می روم تا تو چادرت را در نیاوری.ما برای این چادر داریم می رویم...
چادرم در مشتش بود که شهید شد.
از آن به بعد در بدترین و سخت ترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم...

برگرفته از




طبقه بندی: متفرقه، 
برچسب ها: چادر، شهید، حافظ خون شهید، شهدا شرمنده ایم، مجروح،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 توسط گل نرگس
و اینك پندار ما این  است  كه ما مانده ایم وشهدا رفته اند ،

اما حقیقت آن است  كه زمان ما را با خود برده  است وشهدا مانده اند .....

تو بگو كیست كه زنده تر است .!!.. شهید یا من وتو ؟

چیست  كه  زنده تر است ؟
خاطرات جبهه  وشهدا و شهادت یا روزهایی  كه من وتو  واماندگان از قافله عشق یكی پس ازدیگری میگذرانیم ؟




طبقه بندی: متفرقه، 
برچسب ها: شهدا، امام و شهدا، سخنی از شهدا، مطلبی از شهدا، مطالب شهادت، شهید،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 20 اردیبهشت 1392 توسط گل نرگس
عبدالحسین برونسی، زاده 3 شهریور 1321، روستای گلبوی کدکن توابع تربت حیدریه بود و در23 اسفند 1363 عملیات بدر، شرق دجله به شهادت رسید، وی یکی از فرماندهان 8 سال دفاع مقدس بوده است.

شهید برونسی

وی پس از چند بار تغییر شغل درآخر بنایی را انتخاب کرد و تا هنگام پیوستن به سپاه این شغل را ادامه داد. او همچنین ازانقلابیان مخالف حکومت پهلوی بود که چند بار توسط ساواک دستگیر و شکنجه شده و حکم اعدام او صادر شد اما با وقوع انقلاب از زندان رها شد.

 

دندان هایش ریخت اما کسی لو نرفت

وی در زمان رژیم پهلوی بارها دستگیر و توسط ساواک شکنجه شد. درباره یکی از موارد دستگیری گفته است:

در زندان به قدری جای ما تنگ بود که به نوبت چند نفر می‌خوابیدیم و چند نفر دیگر می‌ایستادیم.... با تخم مرغ و شیشه کوکاکولا ما را شکنجه می‌کردند..... همان اول که ما را گرفتند فکر می‌کردی چه کسی را گرفته‌اند. دور ما را گرفتند یک مسلسل را به پشتم گذاشتند دیگری را روی سینه‌ام و یکی هم سیلی می‌زد و می‌گفت: پدر سوخته بگو دوستان شما چه کسانی هستند. گفتم: من هیچ دوستی ندارم تک و تنها هستم، یکی از آنها گفت : نگاه کن پدر سوخته را هرچه کتک می‌زنیم رنگش تغییر نمی‌کند. می‌گفتند : ترا می‌کشیم، می‌گفتم : بکشید......به دهانم می‌زدند هر دندانی که می‌افتاد می‌گفتند. پدر سوخته دندان هایش دارد می‌ریزد و کسی را لو نمی‌دهد.



ادامه مطلب

برچسب ها: عبدالحسین برونسی، شهید، کارگر، جایزه برای سرش، وصیت نامه شهید، آغاز جنگ،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 20 اردیبهشت 1392 توسط گل نرگس
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : مقتدر مظلوم
  • قالب مذهبی
  • مقتدر مظلوم